اندیشه ها

انتهاي صفحه

یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦

وقتی فرهنگ ویروسی می شود . . .

در جلسه گروه فرهنگیمان (عباد الرحمن) پیرو یک بحث آسیب شناسی در اثبات بی برنامگی و ضعف مجموعه های متصدی فرهنگ، اشاره کردم که ویروسی به رایانه ها راه یافته به نام ویروس وهابی. پس از مدتی از روشن شدن رایانه، این ویروس فعال می شود و بر روی صفحه نمایش، نوار زرد رنگی را نمایان می کند که در آن دو سه جمله ای بر علیه نظام تشیع و نیز جمهوری اسلامی حک می شود و این جملات (که من به آن اطلاق می کنم صغری - کبری) با فاصله زمانی معین جای خود را به جملات دیگری از همین سنخ می دهد. در آن بحث، این ویروس را در مقام شاهد مثالی عنوان کردم که همه را به تقلا انداخته که باید چکار کرد؟

 مجموعه سؤالاتی که اگر تا به امروز در حوزه های معرفتی جامعه و مردم - به صحت و صلابت بدان جواب داده بودیم - نمی بایست چنین آشفته و هراسان از انتشار چنین ویروسی یه این در و آن در بزنیم و از نود ۳۲ تا مک کافی گرفته تا پنی سیلین و هر آنتی ویروس دیگر را، هر روز ده بار واکاوی کنیم تا شاید پادزهرش یافته شده باشد.

جالب آن که در هفته جاری در یکی از کلاسهای درسی ام، اتفاقی مرتبط رخ داد. دوست عزیزی از همکلاسی ها در یک موضوع فرهنگی مشغول ارائه کنفرانس بود و مطالب خود را از طریق پاورپوینت بر روی صفحه بزرگ پخش می کرد. به ناگاه در میانه بحث، نوار زرد رنگ در در صدر صفحه نمایان شد. چشمان استاد را حیرت زده دیدم که به بالا خیره مانده که بوالعجب چه جمله کفر آمیز و خطرناکی! دیدم که الان است که همه چیز بر سر همکلاسی از همه جا بیخبر، ویران شود؛ بدون تأمل صحبتهایش را قطع کردم و رو به استاد و در خطاب به همه، ماجرای ویروس وهابی را کامل و بی نقص و کسر توضیح دادم و گفتم هنوز تا بدین لحظه برای میراندنش راهی یافت نشده. استاد عزیر که خود از مسؤولین تراز اول دانشگاه و یکی از صاحب نظران فرهنگی بود، کلاس را شتابان ترک کرد و به سراغ مسؤولین انفورماتیک روان شد که بیایید به فریاد برسید که عنقریب است خطر از میان دانشجویان قربانی بگیرد. استاد عزیز رفت و برگشت و لیکن چون هنوز نوش دارویی برای سهراب در دست نبود، دستور به ادامه بحث داد؛ ولیکن اندکی که از کنفرانس جلو رفت و دو سه جمله ی زرد رنگ دیگر بر افق چشمانمان ظاهر شد، دیگر اینبار همکلاسی های محترم بنده - که فرهنگی می خوانند و فرهنگی کارند - فریاد کشان و عاجزانه از استاد تمنا نمودند که دستور قطع تصویر را صادر فرمایند که همچو بید بر سر ایمان خویش می لرزیم.

و این است وادادگی ما و ضعف کوله ها و توشه های فرهنگی که در زمین خویش زمین گیر مانده ایم.

سيد مهدي سيدي

 
سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

"کمال" از دامن سه زن به معراج می رود؛

 

به بهانه نقد "طوفان ديگری در راه است"

 

نگاه نقادانه به موضوع و محتوای هر کتاب، پنچره های گوناگون و سهل الوصولی را برای بحث و نظر می گشايد، ليکن پس از قرائت کتاب پرکشش "طوفان ديگری در راه است / نوشته: سيد مهدی شجاعی"، نکته ای را مستعد طرح و نگارش ديدم با عنوان: "بازخوانی نحوه ی حضور زنان در سير درخشان داستان"

پيشتر در نظام مرد سالار عادت کرده بوديم که حتی در حوزه مباحث اخلاقی – عرفانی، مردها را نسبت به زنها افضل ببينيم و حتی در مواجهه با جمعيت و جامعه، اينکه برخی مردها ديد باطن بين و بصيرت نافذ داشته باشند، برايمان بسيار محتمل تر از وجود زنی بود با چنين ويژگی ها و مشخصاتی.

به اشتباه عادت نکرده بوديم – و يا شايد نديده بوديم – زنی را بشناسيم که طريق مقامات عرفانی – الهی را طی کرده باشد و در ادامه پلکان صعود اخلاقی، به مقاماتی نائل شده باشد.

اساساً زنان را در مباحث معرفت شناختی هماورد مردها نمی دانستيم و آنان را در رتبه ای بس پايين تر از جنس مذکر فرض می کرديم. حتی در حوزه مباحث دينی – معرفتی، ايشان را مجبور می دانستيم که صرفاً از فيض حضور مردها منتفع شوند و متاع معرفت و شناخت خود را با واسطه و گران از مردهايشان بگيرند.

مرد به خانه می آمد و زن با تشت و پارچ، برای دست و رو شستنش به استقبال می آمد و کمی ديرتر، اگر مردِ خسته ی از راه رسيده، رمقی برای صحبت، باقی داشت؛ کمی از گنجينه ی معرفت و شناخت - که در طول روز به چنگ آورده بود – مثل دانه می پاشيد تا زن آن مقدار را، که از عهده هضمش بر می آيد، برچيند و چنين می شد که زن لاجرم در رتبه ی ترقی و تعالی، در سکوی پايين تر از مرد می ايستاد. به تعبيری، مازاد و اضافات کشف و شهود و دانش مردها نصيب زنها می شد و زن بی واسطه صاحب کشف و شهود نبود.

اينها همه آن چيزی است که "شجاعی" به شجاعت و ظرافت هميشگی، در داستانش خلاف آن را ترسيم کرده است.

 سه رکن و شخصيت اصلی داستان – مازی جون، مش خجه و مادر کمال – هر سه و هر کدام، به حدی از کمال می رسند که مرد قهرمان داستان – کمال – خود به واقع از دامن سه زن به معراج می رود و در محوريت آن سه، "مازی جون"، آنقدر به اجر و قرب می رسد که "کمال – قهرمان زخمی دو قدم مانده تا شهادت" کمی قبل تر از معراج بايد به خاک برگردد تا سند رضايت بستاند و توشه برگيرد و بالا رود.

پيشتر از اين شايد زنها نيز - خود - به اين انديشه دامن زده باشند که خود را بيشتر اهل ظاهر و تجمل و زينت و خود نمايي و ريا و خرافات و جادو و سحر و سطحی گرايي نشان دهند – و يا شايد بدخواهانی چنين نشانمان داده بودند – و زنها کمتر خود را اهل سلوک و عقلانيت شناسانده بودند. زن بايد به زندگی مردها خدمت می رساند تا خود، فرصت تعالی و رشد نيابد.

اگر چه - به درستی - خوب همسرداری، چه برای زن و چه برای مرد، مايه ی ارتقاء و پيشرفت معنوی بود؛ ليکن زن هم می توانست به مغز دين برسد و آينده ی راهش را از قبل بشناسد و شايد چنين است که زنها در عصر آخرالزمان فقيه و دين شناسند.

زنِ نمايش داده شده در هر دو وضعيت داستان - در طول کتاب – همواره نيروی قاهر و قدرتمند نشان داده شده است؛ هم آنگاه که در ناسالم ترين وضع موجود در ميانه ی جمعيت مردانِ واداده و حيوان و مست، با ريسمان ناپيدای شهوت، ايشان را به دنبال خويش به هر سو که می خواهد می کشد و چه آنگاه که در قسمت دوم، به جوهره ی اصلی خود بر می گردد و - باز دو سه قدم جلوتر از تمامی مردان داستان - همه را متحير سرگذشت و تقرب خويش می کرد.

و اينها همان چيزی است که شايد خواننده داستان می بايست نوشته را، بارها و بارها برای خود روايت کند تا به وجوه متعددش آگاه شود.

سيد مهدي سيدي

 
چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

فرشته ها می روند؛

 

به نام خدای قدر

وقت تمام است؛ زنگ به صدا در می آید؛ بیدار شو؛ بس است دیگر؛ خوابِ تمام عمر، برایت کافی است؛ و این هم آخرین فرصت برای خوب شدن؛ لحظه ای باقی نیست؛ ثانیه ها همه مرده اند؛ وقت ها - همه - رفته اند؛ کسی از عرش نام تو را می خواند؛ صدا می کند تو را؛ پرونده ات را باز کن؛ تورقی کن؛ ورق به ورق؛ از صفحة یک؛ از لحظة صفر؛ از آمدنت به اینجا؛ عمل به عمل؛ فصل به فصل، بخوان و قرائت کن؛ نه بخوان که ببین؛ لحظه به لحظه؛ نفَس به نفَس؛ نمازت را؛ صیامت را؛ غیبتت را؛ غیب باوری ات را؛ دروغ و کذبت را؛ نگاهت را؛ ریا و تزویرت را؛ علی شناسی ات را؛ و تو مرده ای اکنون؛ در قبرت آمده اند و می پرسند: کیست خدای تو؟ نگاهت به به سقف قبر خیره می ماند که چقدر کوتاه است؟ چه داری برای گفتن؟ می گویی: خدای من مال است؟ منال است؛ مدرک است؟ یا جاه و مقام و رتبه و همسر و زینت؛ یا که می‌گویی "اله رب السموات و الارض"؟ پل صراط است و چاره ای جز رفتن نیست؛ تیز و بران و داغ؛ چون آتش و مو و شمشیر؛ با پرتگاهی سهمگین و هول برانگیز؛ و طلبکارانی که اگر سهمشان را ندهی، به تک تک اعمال تو تشنه اند و در کمین؛ و تو چیزی برای پرداختن نداری؛ پس باید حمالشان شوی؛ گناهشان را بر دوش کشی و از سر به دوزخ . . . ؛

غرقة این فکری که به ناگاه، به همراهی ات پیامی می آید: "امشب، رحمت دوست جاریست، مانند رود؛ نه، مانند باران؛ اگر دلتان لرزید، اگر بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست"؛ و تو بغضت و هم دلت و هم صدایت، در خود می شکند و به خود می لرزد، ولی کسی را دعا نمی‌کنی که تو خود محتاج ترینی برای دعا.

رجب؛ شعبان؛ رمضان؛ یکم؛ دوم؛ نوزدهم؛ بیست و یکم؛ بیست و سوم؛ سحرگاهان؛ فرشته ها می‌ر‌وند، دیگر کسی روی زمین نمی ماند؛ خالیِ خالی از روح و ریحان؛ تو مانده ای و انباشته ای از دعا و رجا؛ اشکهای رسوب کرده و حجم گناهان بسیار که می دانی بخشوده اند و رفته اند؛ و تو، چون بید بر آینده ات می ترسی؛ آنگاه که بیایند فرشته ها؛ یک سال دیگر؛ درست در همین روزها؛ و نمی دانی که اگر در فاصلة این روزهای یکساله، یکیشان – مالک مرگ - به سراغت بیاید و تو را قبل از آمدن دیگرانشان با خود ببرد؛ چه خواهد شد؟ عزرائیل، بیاید و با هم بروید، و روی اعلامیه های دیواری کنار عکس سه در چهارت که دیروزها برای دانشگاه گرفته ای، بنویسند: "انا لله و انا الیه راجعون" و درگذشت نابهنگام مرحوم مغفور را به اهالی شهر تعزیت بگویند و حجله ای پر رنگ و لعاب، با چراغهای قرمز و سبز، بر آستانه خانه ات و نوار ضبط شده‌ای از عبدالباسط که به حزن می‌خواند: "اذا الشمس کورت/ و اذا النجوم انکدرت/ و اذا الجبال سیرت/ و اذا العشار عطلت/ و اذا الوحوش حشرت" یاد آور آنگاه را که آفتاب تاریک شود و ستارگان آسمان تیره شوند و کوهها به رفتن آیند و شتران آبستن را به دور افکنند و هنگامیکه وحوش به عرصه قیامت محشور شوند . . . و تو آنگاه چقدر از گناهانِ "امشب پاک شده ات" را، تکرار کرده ای؛ چقدر سیاهی؟ و چقدر سفید؟ و یا نه، رنگیِ رنگی؛ هم به رنگ شیطان، هم به رنگ دنیا؛

اشاره ی بغل دستی ات، به خود می آوردت که می گوید: "اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید"؛ و یادت می آید که چتر نیاورده ای؛ پسر! ایمانت کجاست؟ نماز باران که بی چتر نمی شود؟ و دل بیابانی ات – امشب - چقدر محتاج باران است؛ چشمه های طراوت خشکیده‌اند، هم در دلت و هم در دو چشمانت؛ غم جانت فراوانی کرده است و جاده بس دشوار است و صعب. همدمی باید، همراهی، یار کجاست؟

بنال ای دل ، که من غم دارم امشب

نه دلسوز و نه همدم  دارم امشب

دلم زخم است ، از دست غم ِ یار

هم از غم ، چشم ِ مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی می کند ، حیف

که یار از  این میان ، کم دارم امشب . . .

اذان می گویند، وقت تمام است؛ زنگ به صدا در می آید؛ بس است دیگر . . .

(سحرگاه بیست و یکم رمضان 86 – سید مهدی سیدی)

 

سيد مهدي سيدي

 
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦

 

در نشستي كه در هفته جاري به اتفاق تني چند از دوستان شفيق - هم گروهي و هم پيمان - داشتيم، قصد و نيتمان مان بر آن شد كه به عنوان يك فعل فرهنگي، نسبت به انتشار سه ويژه نامه به مناسبت ايام قدر ماه مبارك رمضان اقدام كنيم و در جلسه اي معروف از جلسات شبهاي قدر شهرمان كه اكنون خريدار و خواهان متاع مان ست، توزيعش كنيم.

ليكن توافق نظري حاصل نشد و تعدد نظرات دوستان، اتخاذ تصميم را ممكن نساخت.

يكي گقت: نشريه ديگر در انتقال مضامين فرهنگي اثربخش و كارا نيست. ديگري گفت در دنياي مترقي حالي براي مطالعه و چيز خواندن باقي نمانده؛ ديگر كدام مخاطب را در كدام جلسه ديده ايد كه به نشريه اي دل بدهد و مطلبي را تعمقاً بخواند. ثالثي گفت ياد گرفته ام كه در هر كار فرهنگي، پيش از توليد محصول، خود را به جاي مصرف كننده و مستمع ببينم و از ديد او، فرآورده در دست توليد را محك بزنم. من اگر باشم نشريه شبهاي قدر را نمي خوانم.

 

و ما در اين ميان مانده ايم كه اين متاع فرهنگيمان را به پلكان توليد برسانيم يا خير؟ شما كمكي خواهيد كرد؟

سيد مهدي سيدي

 
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦

دوباره شروع

بسم الله الرحمن الرحيم

در شرايطي كه تب وبلاگ نويسي به تدريج به سردي گراييده و پس از ماههاي متوالي ننوشتن در اين وبلاگ، شايد دوباره توفبقي باشد كه به نظم سابق برگردم و در اين سطرهاي خاكستري چيزهايي بنويسم.

و علي الله يتوكل المتوكلون

سيد مهدي سيدي

 
جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

به مناسبت جشنوارة خيرين مدرسه ساز

 

آدمها، سه دسته اند. یک دسته خیرینی که پول می دهند تا مدرسه ای بسازند. دوم عده ای که پولها را می گیرند تا مدرسه را بنا کنند. سوم، مردمی که از مدرسه استفاده می کنند. اما دستة چهارمی هم هستند که در دسته های قبلی، جایی برای اونها پیدا نمی شه. اونها افرادی هستند که به خاطر شغل پدرهاشون در جهاد مدرسه سازی، به موضوع نگاه متفاوتی دارن.

این متن، بیانگر خاطرات همین چهارمین دسته است:

 

دانشگاه، شلوغ پلوغ است. از اول هفته كه آمده ام تهران، همه اش درگيرِ درگيريهاي دانشجوها بوده ام. چاپ مطالب موهن در 4 نشرية دانشجويي، همة كشور رو به هم ريخته. توي اين هير و وير، موبايلم زنگ مي خوره. باباست. الو؛ سلام؛ مي‌گم: "بله، چه خبر؟"، ميگه: "الان رسيديم تهران". با تعجب ميگم: "براي چي اومديد تهران؟ مي گه: "اومديم براي دعوت؛ دعوت خيرين براي جشنواره، كاري نداري؟" مي گم: "نه، فعلاً كه دانشگاه شلوغه. خداحافظ" قطع مي كنم. هِن هِن كنان به سمت صحن دانشگاه حركت مي كنم. مي دونم الآن كه زنگ زده، حكماً با آقاي الماسی یا آقای مؤتمن توي پاترول سبز رنگ جهاد، دارند از خيابون شريعتي مي رن بالا. هروقت میان تهران، کارشون همینه. از سه راه شاپور شروع می کنن،     می رن شریعتی و سهروردی تا میرداماد. بعد، عیناً همین مسیر رو برمی گردن پایین. ظاهراً خيرين مدرسه ساز، عمدتاً توي همين مسیر چيده شده اند. درست مثل دونه هاي تسبيح كه همه در يك امتدادند. چه حكمتي است، نمي دانم!

هروقت پاترول جهاد رو می بینم، یاد هلي كوپتر کبری می افتم. از بس که صدا مي كنه، اما جالب اينكه توي تهرانِ به اين شلوغي، هيچ كس بهش كاري نداره. طرح مَرح براش فرقي نداره، همه جا مي ره. ظاهراً پليسها خيلي جدي نمي گيرنش، شايد هم چون خيلي جدي مي گيرن، کار به کارش ندارن. شاید فكر مي كنن ماشين سپاه يا ارتشه. فكر نمي كنم تا حالا کسی جريمه اش کرده باشه. الحمد ا... پلاك هم كه نداره. الآن ديگه عادت شده، هرسال اقلاً دو بار اين غول بي شاخ و دم رو راه می ندازن، ميان تهران. يكبار در سال، بارِ انار مي زنن تا در خونة خيرين پخش كنن. بار دوم هم دعوتنامه مي يارن.

صد دفعه گفتم، بابا! اين دعوتنامه ها رو پست كنين. خدا پستچي رو برا همين روزا آفریده. كه چي هِلك هِلك ماشينِ به اين گندگي رو، راه مي ندازين توي اين شهر درندشت؟ نه كمك فنر درست حسابي داره؛ نه كولر و بخاري درست درمون. مي گن: "خَير احترام داره، بايد حرمتش حفظ بشه"

مي گن: "براي جشنوارة امسال يه متن بنويس تا توی مراسم بخوني"

شروع مي كنم به نوشتن يه شعر. اينجوري شروع مي كنم: "مدرسه اي خواهم ساخت، تا در آن عشق را هديه كنم" پیش خودم پوزخندي مي زنم. با خودم مي گم: "با این شعر گفتنت، باباي حافظ رو توي قبر لرزوندي، تو رو چه به شعر گفتن. قرار شده متن بنويسي"، شروع مي كنم به متن نوشتن، بالاي صفحه مي نويسم: "به مناسبت جشنوارة خيرين مدرسه ساز". ادامه اش مي نويسم: "مرگ نزديك است، بايد برويم" دلم مي گيره، زير لب مي گم: بيچاره اونهايي كه بخوان اين متن تو رو بشنوند. روان نويسم رو خيلي محترمانه و با تأني، پرت مي كنم سينة ديوار. شروع می کنم به راه رفتن، مثلاً مي رم توي فكر، مي گم: من و چه به جشنوارة خيرين. اما خوب که گرد و خاک خاطراتم رو، زیر و رو می کنم، می بینم 4 - 5 ساله، درگیر این ادبیات شده ام. همه اش حرف مدرسه سازي و آجر و سيمان و بتون.

"صبح نشده" زنگ مي زنه: اكبر آقا! يه ماشين گچ ببرين مدرسة کیهان". "اصغر آقا! يك ماشين سيمان بفرست مدرسة كاشاني" نصف شب زنگ مي زنن كه بار ذوب آهن رسيده؛ مدخله؛ تریلی رو كجا خالي كنیم؟

این روزها زندگيمون به مدرسه گره خورده. همه جا رو سيماني مي بينم. سوار ماشين مي شيم، بريم خونة عباس آقا، سر ماشين رو كج مي كنه، مي ره ناجي آباد. مي گم حواست كجاست. بايد بريم ملك آباد. مي گه حواسم هست. يه دور بزنيم، برمي گرديم. مثل شتر قربوني ما رو مي بره دور مدرسه هاي نيمه ساز، طواف مي ده. كنار تپه ماسه هاي نیمه استفادة كنار مدرسه، ترمز مي کنه. يكي از كارگرهاي افغاني رو صدا مي زنه. دست جيبش مي كنه، 10 تا اسكناس هزاري بيرون مياره. مي گذاره كف دستنش. بهش مي گه: "اينم پول صبحانة امروز و فردا. به اكبر هم بگو شیر فلكة آب رو، امشب باز نذاره."

ظهر زنگ مي زنن. جواب نداده، نصفه نيمه از خونه مي پره بيرون. كجا مي ري؟ مي گه: "دست یکی از کارگرها با بالابر قطع شده. مي رم بيمارستان". دو سه روز وقتش رو مي گيره.

زنگ مي زنن: ديشب كارگرهاي مدرسة عباس زاده رو گرفتن. كارت اقامت نداشتن. بقيه شون هم قايم شدن. كار مي خوابه.

روز عید مي گه اداره كل نوسازي نامه زده، مي خوان از خيرهاي كاشاني، گزارش خبري چاپ كنن. عكس 3 در 4 مي خوايم، نداريم. مي نشينم پاي كامپيوتر، هرچي عكس با موبايل و دوربين ديجيتال تو مراسم و افتتاحيه ها گرفتن، باز مي كنم. به درد بخورهاش رو جدا مي كنم؛ از روي همون ها با فتوشاپ 15 ، 16 تا عكس 3 در 4 درست مي كنم. آخرش مي فهمم 3 تا از عكسها مال خيرين نبوده. افراد رو اشتباهي گرفتم.

همه شون رو به اسم می شناسم. می دونم هرکدوم کجا دارن مدرسه می سازن. مدرسه هاشون چند کلاسه است. اما هنوز قیافه هاشون رو ندیدم. چند سالی است یه حسرت کهنه، توی دلم رسوب کرده، می خوام یکجا خیرین رو ببینم. جشنواره بهترین فرصته. هرکدوم رو که معرفی می کنن. یک دنیا خاطره برام زنده می شه. . . .

سيد مهدي سيدي

 
جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

خدايا . . .

خدایا!

چه می کنی با من؟

روزهاست که تو را رها کرده ام؛ بی خیالت شده ام؛ اما تو نه؛

از فکرت خارج شده ام؛ اما تو نه؛

پشتم به توست؛ رویت به من؛

از تو در دلم ترسی باقی نیست؛ اما گویی که تو نسبت به من ترسانی؛

عدالت تو برای من بیمناک نیست؛ تو گویی بیم داری که بر من عدل بورزی؛

چه می کنی با من؟

با دست و سر، خود را به مرداب افکنده ام؛ ریسمان به پایم بسته ای؛ تا فرو نروم، بالا نمی کشی ام؛ پایین هم نمی گذاری فرو روم؛

در مرز نیستی و هستی، غوطه می خورم؛

ریه هایم پر شده از هوای نفس؛

چه می کنی با من؟

چه می کنی . . .  

سيد مهدي سيدي

 
یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦

مهرورزی نياز انسانی

        
دنیا که چشمانش را گشود، دستهای قابیل را دید که آلوده به خون هابیل است؛
و تا لحظة نگارش این متن؛
چرخ گردون بر همین محور چرخیده است؛
دنیا خسته است؛
جنگ را پایانی باید؛
آنقدر که آسمان، به مهر و خورشید، عطش دارد؛
خاک زمین،
به جرعه های زلال مهر، محتاج است؛
مهرورزی حق آدم است؛
دریغش نکنیم . . .

سيد مهدي سيدي

 
چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦

رونق از دست رفته!

                      

یک یادداشت به مناسبت برنامه های تحویل سال

بی شک عصر رسانه، گرد هم نشینی خانواده ها را در اطراف هفت سینِ تحویل سال، رونقی متفاوت بخشیده و در قیاس با گذشتة نسل ها، اینبار جمعهای گرد آمده به دور "قرآن، سبزه، سیب، سیر، سکه، سرکه، سنجد، سماق و ماهی" به جای آنکه نگاهشان به یکدیگر، دوخته شده باشد و یا به نجوای با همدیگر مشغول شده باشند، تمامی نگاهشان به قاب مستطیل شکل تلویزیون میخ کوب شده است؛ تا بدانند و تجربه کنند سوار بر طول موجهای نور، چه به چنگشان خواهد آمد؟

لذا به ضرورت این مقدمه، برنامه های تولیدی سیما در ساعات و لحظات تحویل سال، اهمیتی دوصد چندان می یابد. بدین دلیل نکاتی آغشته به نقد به عرض می رسد:

1- جوهر همیشگی و بایستة لحظات تحویل سال در سرزمین ایرانیان، عنصر معنویت و نیایش بوده است. لیکن در برنامه های تولیدی سیما؛ استمرار، حرارت و طراوت این مؤلفه کمتر به دید می آید. در این لحظات، جریان خدا و ایمان، کمتر از آنچه باید از دریچة سیما به دریای خانه های در انتظار، سرازیر می شود و سیمای جمهوری اسلامی - کمتر - مخاطب خویش را در فرایند "قلب قلوب" و "حول حال" یاری و استمداد می نماید. گویی برای شناخت این معنویت زلال و ناب نیز، قرار نیست هیچگاه گامی مؤثر و در خور برداشته شود.

2- عدم چینش صحیح مدعووین برنامه های آخرین روز سال، علاوه بر ایجاد ضعف ساختاری در حوزة معنویت، نقیصه های دیگری را نیز، سبب ساز شده است. "هنرمندگرایی" به جای "موضوع پردازی" در برنامه ها منجر به آن شده است که عوامل تولید تلویزیون، بیش از حد به شخص هنرپیشگان و خوانندگان و ورزشکاران بپردازند و تلاش کنند که ایشان را در تمامی موضوعات وارد و داخل نمایند، درست بسان عطاری که خود می گوید نه آنکه عطرش ببوید و یا حکایت نانوایی که به جای نان، نانوا می فروشد.  

 3- عدم ارتباط گیری جدی، متنوع و حداکثری با مراکز تجمع مردم در ساعات تحویل سال، نظیر مراقد شریفة اهل بیت، مساجد، امام زاده ها و قبور شهدا، و نیز فضای سکون و ایستا و دکور خواب آلودة استودیو در عموم شبکه های تصویری، بیننده را آزار می دهد. در این اثنا بینندگانی که به تماشای تلویزیون عادت کرده اند، در مقام تشابه، به مشتری می مانند که مجبور است مایحتاج ضرور زندگیش را - به ناچار و با اکراه - از تک مغازة محل خریداری کند.

4- محور زمانی برنامه های تحویل سال، همان ثانیه های تعویض سال جدید و قدیم است که همگان زیر لب به زمزمة "یا مقلب القلوب" مشغول اند. لیکن هرسال شاهد رنگ باختن و از دست رفتن رونق این لحظات بکر، در برنامه های سیما هستیم. عدم نوآوری و تفکر برای اثرگذاری پایدار این لحظات در روان مخاطب، منجر به آن شده که بیننده گهکاه، حتی از شروع سال جدید آگاه نمی شود، گویی که از میانة سال قبل، او را کنده اند و به یکباره در دل سال جدید پرتابش کرده اند و او حیران مانده که اینجا کجاست.

بی شک موارد نقد، بیش از موارد 4 گانة فوق است، لیکن مجال و زمان برای نگاشتن آن کفاف نمی دهد و صد البته که این مجموعة موارد نمی تواند چشم انصاف ما را ببندد تا از زحمات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران سپاسگزاری ننماییم.

سيد مهدي سيدي

 
دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥

فكر كن!

این متن را برای ترسیم فضای قرعه کشی عمره نوشتم تا دانشجویان احساس ناب خود را در لحظات قرعه کشی در چهارچوب این متن ترسیم کنند:

سه شنبه بعد از ظهر، هشتم اسفند ماه 85 ؛

مراسم قرعه كشي اعزام دانشجويان به عمره مفرده؛

يك سالن پر از انتظار،

صندليها پر از شوق،

گونه هايي مترنم به آواز اشك؛

يك يك قرعه ها با اسامي تلاقي مي كند؛

و تلافيِ سالها انتظارِ خدا، از پاكت قرعه به در مي آيد،

اينجا آمار و احتمال جايي ندارد، فيزيك جوابگو نيست، گرانش زمين و يا حتي سرعت نور نيز اثري در نتيجه ندارد، ضريب تصحيح - هم حتي - مشگل گشا نيست، كسي كاره اي نيست، نه پارتي، نه دوست، نه آشنا؛ دستهاي قرعه چيزي را تعيين نمي‌كند، فقط خداست و خواست آسماني او؛

نه همت، نه قسمت، هيچكدام؛ فقط خدا و خدا؛

فقط دعوت آسماني اوست كه تو را به مكه مي رساند؛

تو و حجم انباشته اي از آه و نياز و سالهاي مرطوب انتظار، شبهاي نياز و تقلايِ وصال،

به ناگاه در ميان اين همه اسم مشتاق، اسم تو را مي خوانند، مجري صدا مي زند:

و اما نفر بعد، آقاي/خانم . . . . .                        

صداهاي مشتاقِ خدا، لرزان و پرالتهاب، از سرتاسر سالن به يكباره براي توفيقت، صلوات نثار مي كنند، تحسينت مي‌كنند و سخت، به حالت غبطه مي خورند؛

و در آن لحظات ناب، مي خواهي كه برخيزي و روبه جمع؛

به خدا بگويي: . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

 و شايد هم نه، تمام سهميه ها قرائت شده، قرعه هاي مجاز را خوانده اند و از نام تو خبري باز نيامده، رأي نياورده اي، رأي خدا به تو نرسيده، براي اين كاروان، تو در اولويت خدا نيستي، تلاشي ديگر بايد، روزي ديگر و يا سالياني متراكم تر از انتظار، كه شايد سالي ديگر و يا جايي غير از اين، و تو در اين لحظة خاص، به خدا مي گويي:

خدايا! . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سيد مهدي سيدي

 

بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

تعداد بازديد كننده ها:

نمي گويم من مهمترين حرفها را مي زنم اما حرفهايي را مي زنم که فکر مي کنم مهم است

 


  آنلاينم من آيا؟


لينک دوستان

 

قتل عام لحظه ها

كاشان تفسير

گروه کاشانه

مجال

وبلاگ عاشورائيان

عاشورائيان

مجنون ولايت

به ياد او

خاله زهرا

دل نوشته هايم براي000

دنياي سه خواهر

از يك روحاني

کرانه آبی

مهر گردون

جواب به شبهات قرآني

جرعه


 

designed by Mahdi Seyyedi