آدمها، سه دسته اند. یک دسته خیرینی که پول می دهند تا مدرسه ای بسازند. دوم عده ای که پولها را می گیرند تا مدرسه را بنا کنند. سوم، مردمی که از مدرسه استفاده می کنند. اما دستة چهارمی هم هستند که در دسته های قبلی، جایی برای اونها پیدا نمی شه. اونها افرادی هستند که به خاطر شغل پدرهاشون در جهاد مدرسه سازی، به موضوع نگاه متفاوتی دارن.
این متن، بیانگر خاطرات همین چهارمین دسته است:
دانشگاه، شلوغ پلوغ است. از اول هفته كه آمده ام تهران، همه اش درگيرِ درگيريهاي دانشجوها بوده ام. چاپ مطالب موهن در 4 نشرية دانشجويي، همة كشور رو به هم ريخته. توي اين هير و وير، موبايلم زنگ مي خوره. باباست. الو؛ سلام؛ ميگم: "بله، چه خبر؟"، ميگه: "الان رسيديم تهران". با تعجب ميگم: "براي چي اومديد تهران؟ مي گه: "اومديم براي دعوت؛ دعوت خيرين براي جشنواره، كاري نداري؟" مي گم: "نه، فعلاً كه دانشگاه شلوغه. خداحافظ" قطع مي كنم. هِن هِن كنان به سمت صحن دانشگاه حركت مي كنم. مي دونم الآن كه زنگ زده، حكماً با آقاي الماسی یا آقای مؤتمن توي پاترول سبز رنگ جهاد، دارند از خيابون شريعتي مي رن بالا. هروقت میان تهران، کارشون همینه. از سه راه شاپور شروع می کنن، می رن شریعتی و سهروردی تا میرداماد. بعد، عیناً همین مسیر رو برمی گردن پایین. ظاهراً خيرين مدرسه ساز، عمدتاً توي همين مسیر چيده شده اند. درست مثل دونه هاي تسبيح كه همه در يك امتدادند. چه حكمتي است، نمي دانم!
هروقت پاترول جهاد رو می بینم، یاد هلي كوپتر کبری می افتم. از بس که صدا مي كنه، اما جالب اينكه توي تهرانِ به اين شلوغي، هيچ كس بهش كاري نداره. طرح مَرح براش فرقي نداره، همه جا مي ره. ظاهراً پليسها خيلي جدي نمي گيرنش، شايد هم چون خيلي جدي مي گيرن، کار به کارش ندارن. شاید فكر مي كنن ماشين سپاه يا ارتشه. فكر نمي كنم تا حالا کسی جريمه اش کرده باشه. الحمد ا... پلاك هم كه نداره. الآن ديگه عادت شده، هرسال اقلاً دو بار اين غول بي شاخ و دم رو راه می ندازن، ميان تهران. يكبار در سال، بارِ انار مي زنن تا در خونة خيرين پخش كنن. بار دوم هم دعوتنامه مي يارن.
صد دفعه گفتم، بابا! اين دعوتنامه ها رو پست كنين. خدا پستچي رو برا همين روزا آفریده. كه چي هِلك هِلك ماشينِ به اين گندگي رو، راه مي ندازين توي اين شهر درندشت؟ نه كمك فنر درست حسابي داره؛ نه كولر و بخاري درست درمون. مي گن: "خَير احترام داره، بايد حرمتش حفظ بشه"
مي گن: "براي جشنوارة امسال يه متن بنويس تا توی مراسم بخوني"
شروع مي كنم به نوشتن يه شعر. اينجوري شروع مي كنم: "مدرسه اي خواهم ساخت، تا در آن عشق را هديه كنم" پیش خودم پوزخندي مي زنم. با خودم مي گم: "با این شعر گفتنت، باباي حافظ رو توي قبر لرزوندي، تو رو چه به شعر گفتن. قرار شده متن بنويسي"، شروع مي كنم به متن نوشتن، بالاي صفحه مي نويسم: "به مناسبت جشنوارة خيرين مدرسه ساز". ادامه اش مي نويسم: "مرگ نزديك است، بايد برويم" دلم مي گيره، زير لب مي گم: بيچاره اونهايي كه بخوان اين متن تو رو بشنوند. روان نويسم رو خيلي محترمانه و با تأني، پرت مي كنم سينة ديوار. شروع می کنم به راه رفتن، مثلاً مي رم توي فكر، مي گم: من و چه به جشنوارة خيرين. اما خوب که گرد و خاک خاطراتم رو، زیر و رو می کنم، می بینم 4 - 5 ساله، درگیر این ادبیات شده ام. همه اش حرف مدرسه سازي و آجر و سيمان و بتون.
"صبح نشده" زنگ مي زنه: اكبر آقا! يه ماشين گچ ببرين مدرسة کیهان". "اصغر آقا! يك ماشين سيمان بفرست مدرسة كاشاني" نصف شب زنگ مي زنن كه بار ذوب آهن رسيده؛ مدخله؛ تریلی رو كجا خالي كنیم؟
این روزها زندگيمون به مدرسه گره خورده. همه جا رو سيماني مي بينم. سوار ماشين مي شيم، بريم خونة عباس آقا، سر ماشين رو كج مي كنه، مي ره ناجي آباد. مي گم حواست كجاست. بايد بريم ملك آباد. مي گه حواسم هست. يه دور بزنيم، برمي گرديم. مثل شتر قربوني ما رو مي بره دور مدرسه هاي نيمه ساز، طواف مي ده. كنار تپه ماسه هاي نیمه استفادة كنار مدرسه، ترمز مي کنه. يكي از كارگرهاي افغاني رو صدا مي زنه. دست جيبش مي كنه، 10 تا اسكناس هزاري بيرون مياره. مي گذاره كف دستنش. بهش مي گه: "اينم پول صبحانة امروز و فردا. به اكبر هم بگو شیر فلكة آب رو، امشب باز نذاره."
ظهر زنگ مي زنن. جواب نداده، نصفه نيمه از خونه مي پره بيرون. كجا مي ري؟ مي گه: "دست یکی از کارگرها با بالابر قطع شده. مي رم بيمارستان". دو سه روز وقتش رو مي گيره.
زنگ مي زنن: ديشب كارگرهاي مدرسة عباس زاده رو گرفتن. كارت اقامت نداشتن. بقيه شون هم قايم شدن. كار مي خوابه.
روز عید مي گه اداره كل نوسازي نامه زده، مي خوان از خيرهاي كاشاني، گزارش خبري چاپ كنن. عكس 3 در 4 مي خوايم، نداريم. مي نشينم پاي كامپيوتر، هرچي عكس با موبايل و دوربين ديجيتال تو مراسم و افتتاحيه ها گرفتن، باز مي كنم. به درد بخورهاش رو جدا مي كنم؛ از روي همون ها با فتوشاپ 15 ، 16 تا عكس 3 در 4 درست مي كنم. آخرش مي فهمم 3 تا از عكسها مال خيرين نبوده. افراد رو اشتباهي گرفتم.
همه شون رو به اسم می شناسم. می دونم هرکدوم کجا دارن مدرسه می سازن. مدرسه هاشون چند کلاسه است. اما هنوز قیافه هاشون رو ندیدم. چند سالی است یه حسرت کهنه، توی دلم رسوب کرده، می خوام یکجا خیرین رو ببینم. جشنواره بهترین فرصته. هرکدوم رو که معرفی می کنن. یک دنیا خاطره برام زنده می شه. . . .